دانش آموز اجباری و مدارس ناعادلانه
بسم الله الرحمن الرحیم
از آن روزی که دانشگاه جندی شاپور و نیز مکتبخانه های قدیمی و حکیم وحکمت، جای خودش را به مدرسه و نظام آموزشی اجباری داد، موجودی به نام «دانش آموز» هم متولد شد.
در این نظام آموزشی،کودک «باید» صبح زود از خواب بیدار شود تا سر ساعت ۸ خود را به کلاس برساند و گرنه....
در مدت زمان کلاس از هرگونه شیطنت و حرف زدن با دوستان خود داری کند و تماماً گوش به فرمان معلم باشد و گرنه....
همه کتابهای درسی را چه باعلاقه و چه بی علاقه حفظ کند و امتحان بدهد و گرنه ...
دانش آموز «باید» با تاریخ ایران، نواحی جغرافیایی و قوانین کشور آشنا شود؛ چه بخواهد و چه نخواهد! «باید» احکام دینی را یاد بگیرد. «باید» توان خواندن کتب مقدس و حل معادله های گوناگون را پیدا کند و «باید» زبان عربی و انگلیسی را هم بیاموزد.
و البته هیچ کس هم حق ندارد بپرسد که این درسها به چه دردش می خورد؛ چرا که سالها قبل بزرگانی در وزارت آموزش و پرورش برایش تصمیم گرفته اند که چه بداند و چه بخواند!
و البته پدر و مادرها هم می دانند که کودکشان دیر یا زود به موجودی به نام «مدرک» محتاج خواهد بود که آن موجود کذایی جز با پذیرش همین نظام آموزش و پرورش اجباری به دست نخواهد آمد.
برای چنین دانش آموزی صدای زنگ تفریح بسیار دلپذیر و خوشایند است؛ شروع تابستان یک لحظه رویایی است و طبیعی است که برخی دانش آموزان خشمشان را با پاره کردن یا سوزاندن کتابها در پایان سال تخلیه کنند!
اما گذری به داستان زندگی دانشمندان گذشته و حتی معاصر نشان می دهد که آنان گاه فرسنگها راه می پیمودند تا خود را به یک استاد یا یک کتاب برسانند و گاه کتابهای قطور را رونویسی می کردند تا بتوانند نسخه ای از آنها را برای خود داشته باشند.
مشکل کجاست؟
آیا مردمان گذشته علم دوست تر و فهمیده تر از نسل امروز بودند ؟
حقیقت آن است که آنچه مردمان گذشته را به آموختن وامی داشت، حقیقت خود علم بود نه موجودی کذایی به نام «مدرک!»
آنها آنچه طلب می کردند به دنبالش می گشتند و آنچه می یافتند، آنقدر برایشان شیرین و دلپذیر بود که حاضر بودند در راهش جانفشانی کنند،
نمونه آن داستان ابوریحان بیرونی است که در آخرین لحظات حیات هم به دنبال یافتن پاسخ برای پرسشهایش بود.
بدیهی است اگر کودکان و جوانان امروز هم بتوانند آنچه می خواهند و به آن عشق می ورزند را یاد بگیرند اکثریت مطلق آنها خیلی زودتر از گذشتگان به قله های بزرگ دانش دست خواهند یافت.
اما افسوس که قفس اجبار، استعدادها و علایق آن را در خود اسیر می کند و از مدرسه موجودی ناخوشاید برای آنان می سازد که مزاحم آرامش و آسایش و نشاط آنها شده است.
به امید روزی که همه دانش آموزان جهان از این قفس تنگ و تاریک آزاد شوند.
و البته می دانیم که در زمانهای دور دانشمندان برای طلب علم به دنبال معلم می گشتند و گاه فرسنگها راه می پیمودند که بتوانند از درس یک استاد بهره بگیرند و اینگونه بود که ارزش و منزلت معلم برایشان بسیار بالا بود و حتی تندی ها و سرزنش های او را نیز به جان می خریدند.
اما امروز دانش آموزان باید در یک نظام آموزشی مشخص وارد شوند و یک سری درسهای تعیین شده را بخوانند و هر معلمی یا استاد دانشگاهی، آن قالبی را که برای دانش آموزان و یا دانشجویان تعیین می کند را بپذیرند و با آن کنار بیایند.
دشواری کار معلم امروزی آنجاست که باید دانش آموزی را تعلیم دهد که نه درس خواندن را انتخاب کرده و نه درس را و نه معلم را و معلم باید از دانش آموزی که بعضاً اصلاً نمی خواهد درس بخواند یک دانشمند بسازد..
معلم باید از نوجوانی که هیچ علاقه ای به خواندن تاریخ ندارد مجموعه ای از اطلاعات تاریخی را طلب کند
و معلم باید حتی دانش آموزی را که او را دوست ندارد وادار کند که حرفش را گوش بدهد..
ای کاش روزی برسد که تنها انگیزه درس خواندن دانش آموزان طلب علم و دانش باشد نه گرفتن «مدرک»
و هر آنچه را که دوست دارند بیاموزند
و مدرسه و دانش دلخواه را بدون دروس اجباری با میل و سلیقه خود انتخاب کنند و به آن عشق بورزند.
✓ محمدرضا سابقی
سلام، از اينكه به اين وبلاگ سر زدين ممنون.